ماجرای سفر به مشهد 28 ماهگی رادوین
دوشنبه ساعت 8 صبح بلیط قطار برای تهران رو سوار شدیم و رادوین خواب بود و ساعت 1 هم بلیط تهران طبس رو داشتیم .
تو قطار رادوین خیلی خوب بود و بازی میکرد نگرانی هام همه بیخود بود چون اولین بار بود که میخواستم با قطار سفر کنم اونم دست تنها بدون احسان کمی احساس ترس میکردم
ولی خدا رو شکر خیلی خوب بود . ساعت 1 شب رسیدیم تربت حیدریه و رفعت خانم و پسرهاش اومدن راه اهن دنبالمون
و راهی خونه شدیم و استراحت کردیم . 
فردا هم به گشت و گذار تو تربت حیدریه گذشت

موزه مردم شناسی تربت که خیلی قشنگ بود .


اینجا رادوین خواب و بغل یاسر بود

بعد از ظهر هم با مامان ساتیار گل هماهنگ کردم و رفتم خونشون . مامان و و پسر خ خیییییییلیییییییییییییییییییییییی گل بودن و به ما خیلی محبت کردن و ما رو شرمنده کردن . خیلی دوست داشتم که بیشتر در کنار هم بودیم ولی وقت خیلی کم بود و هادی اومده بود دنبالم و مجبور بودم که زود برم . دل کندن از مامان ساتیار و و گل پسر نازش خیلی سخت بود. و ما رو سوپرایزمون کردن 
خودم ماهگرد رادوین رو فراموش کرده بودم
یه دفعه دیدم که مامان ساتیار برای رادوین کیک و کادو گرفته 


اولش رادوین خواب بود ولی دیگه 10 دقیقه اخر بیدار شد که ما مجبور بوردیم بریم و رادوین ساتیار گل رو رو تاب هل میداد و دلش نمیخواست که بریم .

کادوی مامان ساتیار به رادوین . رادوین از مشهد این اتوبوسش رو بغل کرده بود بود تا قزوین .
دوست عزیز خوبم بابت همه چیز ازت ممنونم . خیلییییییییییییی دوستون داریم . ساتیار نازم رو ببوسید 


از تربت تا مشهد 1 ساعت راه بود و یاسر زحمت میکشید ما رو میبرد مشهد و بر میگردوند.

جاتون خالی همه دوستان رو دعا کردم . . خیلی نتونستم نو حرم بشینم چون همش استرس داشتم که رادوین رو گم کنم . خیلی میترسیم . چشم از رادوین برنمیداشتم
همه اینکه خیلی شلوغ بود . و تصمیم گرفتیم که زود از حرم دربیام .
لایک دادن رادوین و باسر

خودم و رادوین و مادربزرگم


اون شب به قدری خسته بودم که حتی قادر به راه رفتن نبودم و رادوین هم همش دوست داشت که دنبالش بدوم
و شب هم تو تربت شام دعوت بودیم خونه اقا شهریار .
و فردا شب هم تولد بهروز بود ومابیشتر به خاطر تولد اومده بودیم تربت .


ساعت 3 صبح بهروز خان در حال جارو کشی . .
اون شب خیلی بهمون خوش گذشت 40 تا از دوستاهی یاسر و بهروز اومده بودن تولد و رادوین هم کمی رقصید ولی بعد از 1 ساعت کمی به خاطر خستگی غرغر میکرد و بردمش خوابوندمش .
ولی اینقدر تو این چند روز بهمون مرغ و گوشت و غذا گذاشته بودن و همش تعارف میکردن که باید 3 بشقاب غذا بخورید از غذا فراری شده بودیم
از محبت زیاد تعارف میکردن و ما داشتیم میمردیم دیگه 
من تا 1 روز لب به هیچی نمیتونستم بزنم . از بس که غذا دیده بودم .
تا اینکه هادی پسر خاله یاسر ما رو دعون کردن و ازشون خواهش کردیم که برامون املت درست کنه و اونا هم محبت کردن ما رو املت مهمون کردن چون براشون شزط گداشتیم که اگه املت بزاره ما میریم خونشون . و مامان هادی و خواهرهاش زحمت کشیدن و رفتیم پیشکوه . خیلی غذا بهمون چسبید و شب خیلی خوبی بود .

روز اخر هم رفتیم دیدن کوروش عزیز و خانواده مهربونشون . وای که چقدر روز خوبی بود
کوروش نازم که خیلی خواستنی و جیگر بود . عاشق خواننده گی اش بودم . تا خود قزوین فقط به شیرین کاریهاش و اواز خوندنش با مامانم و خواهرم میخندیدیم .
محبوبه جون و همسر عزیزشون ما رو ناهار مهمون کردن و 1 روز رو در کنار هم تو پارک ملت بودیم .رادوین و ملینا جون و کوروش عزیز او اب بازی میکردن.


مامانم همش میگفت که رومینا خیلی خوبه که دوستای خوبی پیدا کردی . . . هر جا که میرفتیم مامان رفعت به همه میگفت که رومینا تو مشهد نمیدونید چه دوستهای خوبی پیدا کرده .. 







محبوبه جون بابت همه زحمتهایی که کشیدید ممنون . امیدوارم که بتونم جبران کنم . خیلیییییییییییییییییییی دوستون دارم 


بعد از 1 هفته هم باز راضی نبودن ما بیاییم . بالخره با اصرار رفتیم بلیط برگشتن گرفتیم و روز 1شنبه رسیدیم . .

عمو هوشنگ از اهواز (امیدیه ) مهمونمون هست . و با اومدنش خیلی خوشحالمون کرد.


ماجرای سفر به مشهد 28 ماهگی رادوین 





